زاغکی قالب پنیری دید

Tasvirsazi-Darsi-07

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود.

همه ما، این شعر را به خاطر می آوریم . داستان زاغی که قالب پنیری رو برمیدارد، و بعد روباهی با چرب زبانی و چاپلوسی و نیرنگ و فریب ، پنیر زاغ را صاحب میشود.آیا به مفهوم این شعر که از کودکی در ذهن ما حک شده توجه کردین؟ شعری که همه باید حفظش  میکردیم ، بنظر شما، چه نکته آموزنده و مفیدی داشت؟ چه درسی باید از آن میگرفتیم؟ با کدام یک از شخصیت های این داستان باید هم ذات پنداری میکردیم؟

شاید منظور آن بوده که فریب چرب زبانی تعریف های بی مورد دیگران در مورد خودمان را نخوریم.

نظر شما در این باره چیست؟

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*