داستان

زاغکی قالب پنیری دید

زاغکی قالب پنیری دید به دهان برگرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی که از آن می گذشت روباهی روبه پرفریب و حیلت ساز رفت پای درخت و کرد آواز گفت به به چقدر زیبایی چه سری چه دمی عجب پایی پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ گر خوش آواز بودی و ... ادامه مطلب »

زندگی نوشیدن قهوه است

تعدادی از هم کلاسی های دانشگاه، پس از گذشت چندین سال  از فارغ التحصیلی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی و تشکیل زندگی برنامه ای برای ملاقات با یکی از اساتید خود ترتیب می دهند. بحث آنها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از آنها به ... ادامه مطلب »

شکایت گنجشک از خدا

در ایامی نه چندان دور گنجشکی که هر روز با خدای خویش حرف می زد، چند روزی بود که هیچ حرفی با خدا نزد . فرشته ها سراغ او را از خدا می گرفتند و خدا در پاسخ می گفت : من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. ... ادامه مطلب »

Praying To God

Praying To God   A man was praying to God. مردی داشت دعا می کرد He said, “God” او گفت خدا؟ God responded, “Yes?” خدا جواب داد: بله And the guy said, “Can I ask A question?” و مرد پرسید: می تونم یه سوال بپرسم؟ “Go right ahead”. God said. خدا جواب داد: بفرما “God, what is a million years ... ادامه مطلب »