داستانهای حکمت آموز

کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد

در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک و گوارا از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر ... ادامه مطلب »

زاغکی قالب پنیری دید

زاغکی قالب پنیری دید به دهان برگرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی که از آن می گذشت روباهی روبه پرفریب و حیلت ساز رفت پای درخت و کرد آواز گفت به به چقدر زیبایی چه سری چه دمی عجب پایی پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ گر خوش آواز بودی و ... ادامه مطلب »

عشق و فریاد

استادى از دانشجویانش سوال کرد: چرا ما در هنگام عصبانىت داد می‌زنیم؟ چرا مردم وقتی خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌زنند؟ دانشجویان به فکر فرو رفتند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این كه خونسردیمان را از دست می‌دهیم صحیح است امّا چرا ... ادامه مطلب »

خوشبختی کجاست

شخصی از خدا سوال کرد: کجا می توان خوشبختی را یافت؟ خداوند فرمود: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم. او با خود فکر کرد و گفت: اگر خانه ای بزرگ داشتم، بی گمان خوشبخت خواهم بود. خداوند به او خانه ای بزرگ عطا فرمود. دوباره او گفت: اگر پول فراوان داشتم، ... ادامه مطلب »

ریشه تاریخی ضرب المثل «پا را به اندازه گلیم خود درازکردن»

در روزگار قدیم پادشاهی برای سرکشی از مناطق مختلف قلمرو حکومتی خود لباس مبدل پوشید و از قصر بیرون آمد. در میانه راه شخصی را دید که گلیم کهنه‌ای را روی زمین انداخته و  بر روی آن خوابیده است. آن شخص چنان خود را جمع و مچاله کرده بود که حتی نوک انگشتی از گلیم بیرون نبود. پادشاه با دیدن ... ادامه مطلب »

کودک و فرشته روی زمین

کودکی که زمان تولدش فرا رسیده بود، نزد خدا رفت و پرسید: «می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. کودک با دلهره گفت: اما ... ادامه مطلب »

داستان عشق عاقلانه

مرتضی جوانی بود که عاشق دختر همسایه شده بود. دختر از خانواده متوسطی بود، اما برای مرتضی همه چیز بود. مرتضی همیشه به این فکر می کرد که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان مرتضی به او می‌گفتند: «چرا اینقدر به او فکر می کنی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به ... ادامه مطلب »

بزرگی چیست

پسر ده ساله ای وارد کافی شاپی مجلل شد و پشت تنها میز خالی نشست. خدمتکار برای گرفتن سفارش به سراغش رفت. پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟ خدمتکار گفت ۶۰ سنت، پسرک پول خورد هایش را شمرد و دوباره پرسید: بستنی معمولی چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میز ها پر شده بود و عده ای نیز ... ادامه مطلب »

خواستگاری

در روزگاری نه چندان دور و در همین حوالی پسری نیک سیرت و خوش کردار اما از نظر مالی فقیر و تهی دست به خواستگاری دختر مورد علاقه اش رفت. پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو از مال دنیا چیزی نداری، من دخترم را در رفاه و آسایش بزرگ کرده ام. دخترم طاقت رنج و سختی ندارد ... ادامه مطلب »

داستان ضرب المثل عاقبت گرگ زاده گرگ شود

در زمان قدیم گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می بردند و سراه غافله ها را گرفته به قتل و غارت می پرداختند. این گروه باعث ایجاد رعب و وحشت در بین مردم شده بودند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و ... ادامه مطلب »